آشفتگان شیفته – سلما لاگرلوو

شناسه محصول: 6000
انتشارات توسعه روابط تجاری برگزیده
بازگشت
0.00 از 5 امتیاز (عضویت از 4 سال پیش)
آماده ارسال
بازگشت
آماده ارسال
این محصول موجود و آماده ارسال می باشد.

500,000 450,000 تومان
%10

1 عدد در انبار

بازخورد درباره این کالا
محصولات مرتبط
فروش ویژه
آشفتگان شیفته - سلما لاگرلوو
آشفتگان شیفته - سلما لاگرلوو
موجود

500,000 450,000 تومان
%10

1 عدد در انبار

نقد و بررسی تخصصی آشفتگان شیفته – سلما لاگرلوو

نام کتاب: آشفتگان شیفته
نویسنده: سلما لاگرلوو
مترجم: پرویز داریوش
تعداد صفحه: 654
سال چاپ: 1367
نوبت چاپ: اول
ناشر: فردوس
اندازه: رقعی
نوع جلد: گالینگور روکش دار
کیفیت: حوب

كتاب در حقيقت مي شه گفت چند تا داستان بلنده كه به هم ربط دارند . ژنرال بنگت لوئنسكولد نظامي شجاعي بوده كه ثروت زيادي براي خاندان مهيا مي كنه و يك انگشترم داشته كه از شاه هديه گرفته بود و براش خيلي عزيز بوده و وصيت مي كنه موقع مرگ اون انگشتر را هم باهاش دفن كنن و بازماندگانش چنين مي كنند اما وسوسه باعث مي شه يك زن و مرد دهاتي سراغ اون قبر رفته و انگشتر را بدزدن و به نفرين ژنرال دچار بشن و زندگيشون بد يمن بشه . حالا ادامه داستان در مورد افراد ديگه اي هست كه انگشتر به دستشون مي افته و سرنوشتشون و همين طور داستان هايي از نسل هاي بعدي اين دو خانواده و مراودات عشقي كه بينشون به وجود مي ياد و البته بحث اصلي بر روي كارل آرتور پسر جواني هست كه مي خواد به مال دنيا پشت كنه و شارلوت دختري كه با حيله عشق اون و كارل آرتور را از بين مي برند .

قشنگ بود در حقيقت براي من خيلي قشنگ بود اصلا هم حال و هواي يك داستان اروپايي را نداشت بيشتر آدمو به ياد آمريكاي لاتين و فضاي پرتوهم اون داستان ها مي اندازه مثل اين كه قصه اي از ايزابل آلنده باشه ، نفرين ها ، تقدير ، انگشتري جادويي و …. برام خيلي جذاب بود .

 

خانم سلما لاگرلوف اولين خانم برنده جايزه نوبل ادبيات هستند ايشون عضو يك خانواده زمين دار بوده كه خانواده بعدها مجبور به فروش اون زمين مي شوند ولي سلما عاشق اون زمين بوده و وقتي جايزه نوبل را مي بره با پولش مي ره و دوباره اون زمين را خريداري مي كنه .

قسمت هاي زيبايي  از كتاب

اين زن مي دانست كه آرزوها فاقد قدرتند وليكن هر چه بود عجيب بود كه اين مرد آمده بود .

وقتي كسي را كه دوست داري تو را دوست نداشته باشد ، خيلي سخت است .

من از عشق مي ترسم . من مي دانستم ريشارد چگونه آدمي است اما عشق وادارم كرد با او ازدواج كنم . از عشق متنفرم!

نبايد فكر كني مي تواني از چيزي كه برايت از پيش مقدر شده بگريزي .